گفت :خوب است اما نه چندان.
پرسید :چطور مگر؟
گفت: خب در این مدت عیالوار شدم و زن گرفتم.
گفت: این که خوش است.
گفت:بله اما نه چندان چون عیالم بد ترکیب و زشت است. اگر چه بیست میلیون هم
با خود جهیزیه آورده.
گفت:خب پس این پول جای بدی قیافه اش بوده.
گفت: بله اما نه چندان.چون با آن پول یک گله گوسفند خریدیم که تمامشان مریض
شدند و مردند.
گفت: ای بابا ! پس اتفاق بدی افتاده.
گفت: بله اما نه چندان زیرا پوست همان گوسفند های مرده را فروختم و منفعت
زیادی بردم.
گفت: پس بد هم نبوده.
گفت: بله اما نه چندان چون پولها تماما اسکناس بود که در خانه گذاشته بودم از قضا
حریقی واقع شد و تمام پولها با خانه سوخت.
دوستش گفت: پس اتفاق خیلی خیلی ناجوری بوده.
گفت: بله نه چندان چون عیالم هم در همان آتش سوزی سوخت و خیالم راحت شد.
سلامــــــــــــــــ


(نه من اصلانم غر نمیزنم
)
اره امروز زیاد نیمدم
دیه گفتم امروز بیشترین وقتمو واسه شوملم بزارم
۱۳ تا فعلا که جلو هستم تا خدا چی بخاد و دوستان چطوری همراهی کنن
راستیـــــــــــــــــ در رابطه با زن داداش شوخیدم بابا زود هنوز میدونم برو ادامه بده درس و برو دانشگاه کلی خوش باش داداش .زن بگیری ایناها یکی مثل من همش سر محراب غر میزنم